Hero of the day
مادر آنها سعی دارند مرا خرد کنند
پنجره میسوزد تا مسیر بازگشت
راه خانه را مشخص کند
یک نوری که گرم میکند
اهمیتی ندارد که آنها به کجا رفته اند
آنان به دور دست ها رفته اند
تا قهرمان روز را بیابند
اما شاید با نیرنگ کسی
از راه دور شوند
پنجره هنوز میسوزد
زمان به کندی سپری میشود
و یکنفر آه میکشد
نگهدارندگان شعله ها...
آیا نامت را حس میکنی؟
آیا صدای گریه ی کودکانتان را میشنوید ؟
مادر آنها سعی می کنند و مرا می شکنند
هنوز سعی دارند مرا خرد کنند .....
مرا ببخش آن زمان که
اسیر احساساتم می شوم
این چیزهایی که به سویم باز می گردد
هنوز هم واقعی به نظر می رسند
اکنون لیاقت این صندلی راحتی را دارم
ولی این جنبش
با چرخهای ناامید کننده ای از حرکت ایستاد
کمکت را نمی خواهم
ولی دستی که برای تو مشت کرده ام
نمی تواند جلوی ترس را بگیرد
نه برای من نه !
پس لطفا مرا ببخش
وقتی که اسیر احساساتم می شوم
اما حالا رویاها و فریاد های بیداری هستند که
شب را جاودان می کنند
پس دیواری بساز
وپشت آن تا سپیده دم پنهان شو
هنوز هم صدای گریه ی کودکانتان را نمی شنوید ؟
مادر آنها سعی دارند مرا خرد کنند
مادر آنها سعی دارند مرا خرد کنند
مادر آنها سعی دارند مرا خرد کنند